واهمههای انسانهای بی نام و نشان
January 13, 2010
به مناسبت بیست و پنجمین سالمرگ زندهیاد غلامحسین ساعدی پارهای از نقد آقای عابدینی بر جهان داستانهای ساعدی با عنوان « غلامحسین ساعدی، پیشرو ادبیات روستایی» در دفتر خاک منتشر شد. این عنوان قدری مناقشهانگیز بود. مناقشهانگیز بود به این دلیل که هنوز در فرهنگ ما متأسفانه «روستایی» بودن توهینآمیز قلمداد میشود. غافل از آن که به قول آقای ابراهیم گلستان همهی ما ریشه در روستا داریم و فرهنگ شهرنشینی تازه چند سالیست که در ایران آمده. علاوه بر این فراموش میکنند که مهمترین «گفتمان» فرهنگی در سالهای دههی چهل که در واکنش به شعار تمدن بزرگ شاهنشاهی در ایران شکل گرفت، گفتمان «غربزدگی» و جستجوی ریشههای فرهنگی در روستاها بود.
در زمانهای که تازه به دورانرسیدههای مقمپز برآمده از رفاه هویدایی دیگران را به چشم نوکر و دهاتی و اُمل میدیدند و هموطنان خودشان را به بدترین شکل تحقیر میکردند، غلامحسین ساعدی از نویسندگانی بود که به روستاها رفت و از واهمههای انسان های بینام و نشان داستانهایی خواندنی آفرید. تردید ندارم که اگر یک نویسندهی ما شایستگی نوبل ادبی را داشته باشد، او کسی نیست جز غلامحسین ساعدی. در داستانهای شهریاش هم، برای مثال در سه داستان بلند «از گور تا گهواره»، به زندگی حاشیهنشینان میپرداخت که عمدتاً به دلیل اصلاحات ارضی فرمودهی شاه ریشهکن شده بودند و به شهرها مهاجرت کرده و در حاشیهی کلانشهر با بدبختی و نداری و نکبت روزگار میگذراندند. اینها بعدها زمینهساز آن انقلاب اجتماعی عظیم در ایران شدند. امروز هم در حاشیهی تهران، در حد فاصل جادهی کرج و جادهی ساوه، در اسلامشهر، معین آباد، دهمویز، سعید آباد و آبادیهای نیمهویران دیگر چنین انسانهایی با کمترین امکانات شهری سکونت دارند، اما بدبختانه دست و دهان ما را بستهاند و راهی باقی نگذاشتهاند جز این که ما فقط خودمان را مدام ببینیم و در داستانهامان مدام از خودمان بگوییم. ساعدی از هر نظر یک روشنفکر است. اما روشنفکری که بیزار است از زرق و برق و دنگ و فنگ زندگی کارمندهای مقمپز و بر ما مگوزید که حداکثر خوشبختی را در خریدن قسطی یک دستگاه یخچال جنرال موتور و یک دست چینی گل به سر وارداتی از فرانسه و لمباندن موز وارداتی و با هزار بدبختی تهیه یک دستگاه ماشین پیکان یا هیلمن قسطی میدیدند. ما با زندگی این کارمندها در داستانهای نویسندگانِ بعد از ساعدی آشنا می شویم. ساعدی در یکی از رمانهایش، گمانم در «تاتار خندان» از شهر به روستا پناه میآورد، اما در آنجا هم جز دعواهای حیدر نعمتی و اختلافات قومی خبری نیست. (الان در این لحظه حضور ذهن ندارم و بدبختانه این کتاب هم دم دستم نیست که بروم نگاه کنم، اما گمانم در همین «تاتار خندان» یعنی در تنها کتابی که از او بعد از انقلاب منتشر شد، ساعدی قیل و قال زندگی شهری را میگذارد و به روستا پناه میآورد.) بعد از انقلاب هم ساعدی چند داستان نوشت که من دو تاش را خواندهام. یکی که در نخستین شمارهی نامهی کانون منتشر شد و از هر نظر یک سند اجتماعی بینظیر است از درگیریهای سالهای اول انقلاب و دیگری «کلاس درس» که در دفتر خاک مجدداً منتشر شد. از بزرگی ساعدی همین بس که هر دو این داستانها هنوز کاملاً معتبر است و بهتر از آن هنوز نوشته نشده.
به هر حال هر چه هست، با تعابیر مذهبی مانند «شاهد» و «صادق» و «زمان»، هر چقدر هم که انسان ساعدی را دوست داشته باشد نمیتواند به دنیای او نزدیک شود و حق داستانهای او را ادا کند. این کار بیش از هر چیز به یک ذهن منظم و انتقادی و خردمدار و البته آموزشدیده نیاز دارد. این حقی است که ساعدی به گردن ما دارد.
در فصل:


