- مداد - http://www.medad.net/wpm -
فال آخر / شاهرخ تندرو صالح
Posted By nushazar On November 27, 2007 @ 10:37 am In داستان ها, دوستان | Comments Disabled
پيشكش به اسداله احمدي بلخي همراه تلخي تنهايی
از اداره که زدم بیرون سوز سردی ریخت توی تنم. آخر هفته را مرخصی گرفته بودم تا به خرده ریز کارهای خانه رسیدگی کنم. کامپیوترم هم ریخته بود به هم. تعمیرکار گفته بود : عمر این سیستم تمام شده . قرار را برای ساعت پنج و نیم گذاشته بودیم کافه تریای تكسيم . جیبهایم را گشتم تا پولهایم را یک کاسه کنم. آبروریزی است آدم برود کافه و موقع پرداخت صورتحساب، دچار عباسبازی بشود. هفت و دویست جمع شد. شصت هفتاد تومان هم پول خُرد ته و توی جیبها م بود . به حساب نیاوردم. اوایل اردیبهشت ماه بود. اما تک سرمای هوا هنوز شکسته نشده بود. باد سردی که میوزید تا اعماق جان آدم نفوذ میکرد. توی پاگرد راهرو اداره سیگاری گیراندم و راه افتادم.
وسط کوچه لابلای شمشادها شبحی ایستاده بود مثانه سبک میکرد. رشتهای کف زهراب جاری شده بود توی پیاده رو. راه کج کردم. پیر زنی چرخدستی خالیاش را دنبال خود میکشید. دو تا گربهی ولگرد هم جلوتر از پیر زن مرنو کشان میآمدند. سیگار بوی بدی میداد. دود ته گلویم را میسوزاند. سیگار را انداختم. از پیچ کوچه که رد میشدم شبح هنوز با لنگهای واشدهاش لابلای شمشادها ایستاده بود و ته و توی مثانهاش را میتکاند.
سر خیابان ده پانزده نفر پراکنده ایستاده بودند منتظر تاکسی و اتوبوس. پرایدی مشکی زد روی ترمز. همه هجوم بردند. چهار نفر سوار شدند. عاقلهمردی که تخمه میشکست ابرو بالا انداخت و گفت:
- صف ببندیم بهتره!
- صف هم که میبندیم میزنن جلو!
- کی میزنه جلو؟
- مگه چن نفریم که صف ببندیم؟!
تا ماشین بعدی برسد صف منتظران مثل خطی لرزان تا میانهی خیابان هي میرفت و بر میگشت و دیوار میشد در حاشیه خیابان. جوانی افغانی گونی بزرگی را انداخته بود روی شانهاش ، دورتر از دیگران ایستاده بود ته صف. زن میانسالی لابلای جا ماندهها این پا آن پا میکرد:
- بدترین مسیر اتوبوس مال این خیابونه!
- سالی یه اتوبوس از توش رد میشه.
- ما کلاهمون هم بیفته اینجا نمیآیم ورش داریم.
- اگه مث آدم سوار میشدن جای همهمون شده بود.
مردی که تخمه میشکست گفت:
- گفتهن جلو یه نفر سوار بشه.
- جلو که سوار بشین دوبله حساب میکنن!
دو ماشین دیگر همزمان از راه رسیدند.
- هُل نده آقا!
- هوی خانوم!
- هی!
افغانی مستاصل پرسید:
- ایمام حوسین از اینجا میرن؟!
مردیکه تخمه میشکست گفت:
- میری سید خندون از اونجا بهتر میبرنت!
پیکان قراضهای ایستاد. رانندهاش جوان بود. چهرهای زردنبو داشت.
- سید خندون!
عاقله مردی که تخمه میشکست پرید و در عقب را باز کرد:
- نجنبی جاتو میگیرن!
- بفرمایین خاهر! من زودتر پیاده میشم!
افغانی مستاصل مانده بود. زن جلو سوار شد. به مجردی که روی صندلی آرام گرفت سر و وضعش را مرتب کرد. موهایش جو گندمی بود. راندشان زیر روسری رنگ و رو رفتهاش. کیف پر و پیمان سر شانهاش را که نشانده بود روی رانهاش سفت چسبیده بود. نشستم پشت سر راننده. عاقلهمرد پاکت تخمهاش را این دست آن دست کرد و خود را کشاند روی صندلی و نشست روی گردی وسط تشک عقب. قرار که گرفت تکانی به خود داد و گفت:
- همه جای عالم عقب دو نفر سوار میشن.
راننده خندهای دنداننما کرد و گفت:
- یه نمه مهربونی نمک زندگیه حاج آقا!
- سید خندان… ایمام حوسین…؟
راننده پکی به سیگارش زد:
- سوار شو شازده!
- ایمام حوسین؟
- سید خندون!
جوان افغانی نشسته بود توی ماشین و گونیاش را میکشید داخل. گونی را گذاشت روی پاهاش و بغلش کرد. عاقلهمرد خودش را جمع و جور کرد. افغانی مواظب بود که تنهاش به تنه مرد نخورد. راننده دنده چاق کرد و ماشین قیژهکشان راه افتاد. زن غرولندکنان گفت:
- توی این یه وجب جا چه جوری سیگار میکشین شما؟
راننده عجولانه شیشه را پایین کشید و پکی محکم به سیگار زد و انداختش بیرون.
- شرمنده خاهر!
راننده خز رنگ و رو رفته جلو داشبوردش را صاف و صوف کرد و پرسید:
- نوار بذارم اشکالی نداره؟
- عاقلهمرد پاکت تخمهاش را این دست آن دست کرد و پرسید:
- میدون رو دور میزنین؟
- مستقیم میریم پایین!
صدای خُره ضبط ماشين گوش آزار بود. یساری میخواند. توی پیادهرو جابهجا زنان، دختران و پسران، مردان و کودکان رژه میرفتند. لامپهای نئون و رقص نورها روشن بودند. نورهای زرد و نارنجی و آبی روی چهرهها شادی میریخت. هیچ چهرهای غمگین نبود. چیزی از شادی توی پیاده روها و لابلای آدمها در رفت وآمد بود. صف روبروی قنادی رضا تا جلو لاستیک بریجستون کشیده شده بود. راننده پرسید:
- زولبیا باميه ارزون شده؟!
- چن بوده مگه؟
- کی این زولبیا بامیهها رو میخوره؟! همهش خاک قنده!
عاقلهمرد گفت و خندهای تمسخرآمیز بر لب نشاند.
شش تا قوطی شیرینی را چسبانده بودند بههم و با خطی درشت و بدترکیب رویش نوشته بودند “ارزونش کردیم مشتری شین”. مقوا نشسته بود زیر تابلو قنادی رضا. سر خیابان نفت را بسته بودند. شش هفت نفر سرباز وظیفه راهنمایی ایستاده لم داده بودند به بدنه جرثقیل کفی راهنمایی. یکیشان دزدکی سیگار میکشید. ده دوازده تایی موتورسیکلت بار زده بودند. صاحب موتورسیکلتها با گردن کج به ردیف ایستاده بودند و سیگار دود میکردند. یکی از آنها سر توی گوش دیگری کرده بود و پچپچ میکرد. وظیفه چشمغره میرفت بهشان. راننده به یکی از وظیفهها سلام کرد:
- بانک زدهن سرکار؟!
- نه! موتورهای دزدی رو میگیرن!
- اینا همه دزدیان؟
- بعضیاشون!
- زن که کلافه شده بود کیف روی رانهاش را جابجا کرد:
- مث مور و ملخ میریزن توی خیابونا!
مرد دست ِ مُشت شده پُر از پوست تخمهاش را تکاند بیرون وگفت:
- همه شون کیف قاپن!
- دو هفته پیش کیف منو قاپ زدهن آقا!
- چیزی هم بردهن؟
- دوملیون توش بود. طلاهام هم بود…
- مال حروم خوردن نداره خاهر!
راننده گفت. افغانی هاج و واج نگاهش روی تابلوها و آدمها میرفت و میآمد و دو دو میزد. مرد گفت:
- خرهاشونو میفروشن، موتور میخرن…
افغانی گونی را توی سینهاش چلاند. راننده سیگاری به سرباز وظیفه تعارف داد. یکی دیگر از وظیفهها فرمان موتور سیکلتی را گرفته بود. رانندهاش مردی پنجاه و چند ساله میزد. پسر بچهای ترکبند موتور نشسته بود. چند تا پاکت گرفته بود توی بغلش. وظیفه فرمان موتور را تکان تکان میداد. تعادل مرد بههم خورد. افتاد. پاکتها ولو شدند زمین. پسر بچه هم افتاد.
- کارت موتورت!
- به ابوالفض پیکم!
- هر چی میخوای باش!
- به امام زمان مردم منتظرن!
- همهتون همینو میگین!
راننده گفت:
- امری ندارین سرکار؟
پیاده رو شلوغ بود. راه بند آمده بود. راننده موتور به چشم نمیآمد. پسر بچهاش هاج و واج اطراف را نگاه میکرد. زن غرولندکنان گفت:
- همهشون کیف قاپن!
پسر بچه پاکتها را جمع کرده گرفته بود توی سینهاش بالای سر موتور سیکلت ایستاده بود. جوانی فریاد کشید:
- آمبالانس خبر کنین!
وظیفهها راه باز میکردند. راننده گفت:
- ضربه مغزی نشده باشه خیلی خوبه!
زن گفت:
- مث مور و ملخ همه جا موتوری ریخته!
مرد پاکت تخمهاش را چپاند توی جیبش و گفت:
- چن میشه؟ پیاده میشم!
- قابل نداره، صد و پنجاه…
مرد دویستی مچالهای را توی دستهایش تاب میداد. ماشین که ایستاد آن را به راننده داد. راننده سکهی پنجاهی برگرداند. افغانی گونی به بغل ایستاده بود تا مرد پیاده شود. برگشته بود مسیر پشت سر را نگاه میکرد. پسر بچهای که پاکتها را توی بغلش میچلاند هنوز ایستاده بود. راننده گفت:
- شازده سوار شو!
افغانی مبهوت و شتاب زده خودش را انداخت توی ماشین. زن گفت :
- زن هاشون هم فال میگیرن . دو تا دخترمو بد بخت کردهن همین فالگیرا!
- ایمام حوسین میری؟
راننده پرسید:
- دربس؟!
ساختمان بانک تجارت را چراغ آذین کرده بودند. هفت رشته لامپ رنگارنگ از بالای پشت بام بانک آویزان کرده بودند پایین. دو تا پژو 206 این طرف آن طرف ورودی بانک هوا کرده بودند . دو تا آدم خوشبخت ِ مقوایی تکیه داده به بدنه پژوها لبخند میزدند. از زیر پاهایشان این جمله قوس خورده بود و کشیده شده بود لاي ران هاشان و از آن جا كشيده شده بود و رفته بود لابلای رشته لامپ های رنگی: شادی بُرد را با اندوخته هایتان تجربه کنید. راننده دنده چاق کرد و تازاند:
- حالا کو تا سید خندون!
- میری؟
زن گفت:
- پیاده میشم آقا، چن شد؟
- دویس خاهر!
- چه خبره؟ مگه سر گردنهس؟! تا دیروز صد تومن بود!
- شما هیچی ندین خاهر!
- ولخرجی نکن آقا! حقتو بگیر!
- لا اله الا الله!
راننده رویش را کرد آن طرف:
- هرچی میدی بده خاهر ما رو نجات بده!
زن که سعی داشت آرامشش را حفظ کند صد تومني مچاله شدهای را انداخت روی داشبورد و پیاده شد. راننده خیز برداشت و در را پشت سر زن بست.
- مث اینه که میخوان جونشونو بگیرهن!
سیگاری آتش زد و از جوان افغانی پرسید:
- دربس میری ببرمت؟
- چن تومن؟
- ارزون حساب مي كنيم مشتري شين !
توی پیچ میدان شبح رویا را دیدم.
- نگه دارین!
پیاده رو شلوغ بود. تا چشم بر هم بزنم گمش کردم. هوا تاریک روشن بود. گل به گل جوان حاشیه خیابان ایستاده بودند. هر کسی را که رد میشد جوری از نظر میگذراندند و با دنبالهی نگاه مینواختند. کوچه را گم کرده بودم. تا اسم کوچه یادم بیاید دو تا کوچه حاشیه میدان را رفتم و برگشتم. پنج و چهل و نه دقیقه بود. دیر کرده بودم. دیر که میشد داد و فریادش هوا میرفت. عصبی میشد و زمین و زمان را به هم میدوخت. خیره میشد به نقطهای و به فحش میکشید همه را. ته دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. هول زده چشمچشم میکردم.كافه ترياي تكسيم کجاست! خدایا کجاست این تكسيم لعنتی؟! از چهار پنج تا جوان ایستاده سر گذر نشانی کافه را پرسیدم. رد انگشتانشان امیدوارم کرد.
پانزده شانزده تا میز دو سه نفره در فضایی چهل پنجاه متری. سر هر میزی شمعی و جعبهای دستمال کاغذی و یک منوی خوشرنگ و یک زیر سیگاری. میانه زمین و آسمان لایهای دود ساکن مانده بود توی هوا. سر میزی چهار نفره نشسته بودند. زن میانسال روبرویش نشسته بود. موهایش را های لایت کرده بود . چند پر زلفش از زیر روسری زده بود بیرون. سیگار گوشه لبهاش بود و ناشیانه پُک میزد. رویا هم عصبی سیگار میکشید. زن دستهای ورق پهن کرده بود جلوش. او خیره مانده بود به دو سرباز و سه بیبی. حاشیهی تک پیک از زیر بیبی دل زده بود بیرون. نگاه رویا به ورقهای ولومانده روی میز بود. ما حرفهایمان را زده بودیم. فال آخر او را مردد کرده بود. میگفت چیزی هست که میخواهم خودت آن را بگویی. گفته بودم: عاشق چیزی برای پنهان کردن ندارد. گفته بود: خودم معلومش میکنم. قرار را هم خودش گذاشته بود. زن ورقها را جمع کرد و توی دست گرفت و داشت بُرشان میزد. سیگارش توی زیر سیگاری دود میکرد. با مهارت تمام دولو خوشگله را از میان ورقها کشید بیرون و داد دست او. تک گیشنیز را برداشت گذاشت زیر نعلبکی که فنجان قهوه رویا را برگردانده بود روش. رویا خندید:
- دولو خوشگله س!
- خیلی خوشگله!
مرا که دید خنده روی لبانش ماسید. زن سرش گرم بُرزدن ورقها بود.
- بازم که دیر کردی؟!
زن همانطور که ورقها را توی دستش میگرداند گفت:
- تو اعتقادی به این چیزا نداری!
خندیدم.
- سلام
تک گیشنیز را برداشت و گرفت پیش روی او و با اشاره به ورقهایی که ولو مانده بود روی میز به من گفت:
- بُرشون بزن بدهش من!
ورقها را سُراندم لای همدیگر. بیبیها و سربازها دویدند توی هم. بر زدم و بر زدم. آس نمیآمد . میخواستم آس دل را زیر بکشم نمیشد. دو جفت چشم دست های مرا میپاییدند. رویا منوی کافه را راند جلوی من:
- سفارشتو بده!
- تلخ میخورم!
گفته بود کسی را میشناسد که تمام زیر و بم زندگی آدم را با پنج تا سوال میگذارد کف دست آدم. گفته بود از شیراز و تبریز و مشهد و اصفهان هم وقت میگیرند میآیند پای فالش. میگفت هفده هجده سالی توی قبائل آفریقا با کولیهای آنجا زندگی میکرده. حتا سه چهار سالی هم با یکی از آنها همخانه بوده اما حالا برگشته. میگفت گفته هیچجا وطن آدم نمیشود. میگفت حتا رییس جمهور آنجا هم از او در خواست ملاقات کرده. اصرار داشت که اگر گمان میکنم تقلبی توی کارش است میتوانم ورق را خودم بیاورم. خودش دستهورقی را که از سوریه برایش آورده بودم آورده بود. میگفت بگویی نگویی یک جورهایی روزگار و حالوهوای آدم را از شمارش نفسهای آدم میفهمد. میگفت درست میزند وسط خال. میگفت بزرگان تهران مشتریاش هستند. فال ورقش حرف ندارد. میگفت احترام ما را خیلی داشته که قبول کرده بیاید اینجا. تا اینجا را آمده بودم اما خورده بودم به بنبست. چیزهایی بود که نمیفهمیدمشان. بعضی وقتها دیگر از صبر هم کاری ساخته نیست، چیزی را درست نمیکند بلکه هم آدم را خراب میکند و به گُه میکشد. از روشویی که بیرون آمدم زن هنوز داشت با موبایل صحبت میکرد. میگفت اسمش نسترن خانوم است. بهش میگویند مادام نسترن . زُل زده بود به ورقهای پخش و پلا شده روی میز و رشتهای از موهاش را لای انگشتانش به بازی گرفته بود و با آن ور خط حرف میزد . صحبتهایش که تمام شد رویا دولو خوشگله را بهش برگرداند و تک گیشنیز را داد دست من و پرسید:
- خب! حالا اگه گفتین اسمش چیه؟!
Article printed from مداد: http://www.medad.net/wpm
URL to article: http://www.medad.net/wpm/?p=53
Click here to print.
Copyright © 2007 مداد. All rights reserved. انتشار نوشته های حسین نوش آذر در جاهای دیگر بدون اجازه نویسنده جایز نیست