شعری از آزاده طاهایی
April 30, 2009
تنهاست
و با این همه
وقتی دست می کشد
به گردنبند طلایش
حس می کند
تکه ای خورشید
در زیر پیراهنش
پنهان کرده است.
زندگی اش را
میان گل های قالی
پهن می کند
و حرف می زند
با ظرف های عتیقه
حرف می زند
با کُمدها،
میزها،
صندلی ها؛
و از شنیدن
صدای به هم خوردن
شمعدان های نقره
لبخند می زند
و به خود می گوید:
« نه!
من هرگز تنها نبوده ام»
شبانگاه اما
سر بر بالین که گذاشت
از درز دیوارها
چهره ها
یکی یکی
می ریزند
دست ها می ریزند
پاها،
چشم ها،
ناخن ها،
می ریزند
می ترسد.
انگشترش را در انگشت می چرخاند
و ترسش را
در تنهایی شب عُق می زند
در فصل:


