ما به یک استالین احتیاج داریم
November 28, 2008
امروز قصد داشتم بعد از یکی دو هفته تأخیر «مداد» را با مکاتبهای که با آقای عباس معروفی داشتم به روز کنم. (لینک: داستان چیست؟/ رادیو زمانه) اما در نیم ساعتی که برای وبگردی در نظر گرفته بودم به نوشتهی مهدی جامیدربارهی شیوهی مدیریتش در زمانه برخوردم. وقتی نوشتهی مهدی را خواندم گفتههای آقای بهمن فرسی را به یاد آوردم که در سالهای بسیار دور، وقتی که بیست و پنچ سالم بود و سری پرشور داشتم و میخواستم با او و زیر نظر او نخستین شمارهی مجلهی سنگ را دربیاورم، شبی از شبهای زمستانی به من گفت. آن زمان در یک آپارتمان محقر استیجاری زندگی میکردم. تابلوی نئون رستورانی به نام شانگهای با حروف زیبای چینی درست کنار پنجرهی نشیمن نصب شده بود و مثل این بود که در چایناتان یک شهر بزرگ یا در یکی از شهرهای چین زندگی میکردم. ما نشسته بودیم کنار هم، نور این تابلوی نئون از پنجره که پرده نداشت روی طرحها و دستنوشتهها و عکسهایی میافتاد که روی میز پخش و پلا بود. به شیوهی مدیریت کار که رسیدیم، آقای فرسی گفت: در محیط مطبوعاتی ایران ما به یک استالین احتیاج داریم. اعتراف میکنم که آن زمان به معنای گفتهی این نویسندهی توانا پی نبردم. میبایست بیست سال بگذرد و ما دو دهه پرتلاطم را از سر بگذرانیم، دیوارها فروبریزد و جنگها در بگیرد و خونها ریخته شود تا این که امروز، چند دقیقه مانده به هفت بعد از ظهر من از نو گفتهی بهمن فرسی را با خواندن نوشتهی عجیب مهدی جامی به یاد بیاورم که هنوز مثل آن تابلوی نئون در گوشهی تاریکی در ذهنم میدرخشد. وقتی مردمی استبداد را در طی دو هزاره و بلکه بیشتر درونی کرده باشند، تعجبی ندارد که آدم در همان گام نخست به استالین فکر کند.
و یک اتفاق دیگر هم آن شب افتاد: آقای فرسی نمیتوانست پشت میز بنشیند. عادت داشت صندلیاش را کنار میز بگذارد. و این هم البته درسی دیگر بود برای من در آن سالها که هنوز دیوار برلین فرونریخته بود و با کمتر از سیصد یویرو در ماه میشد یک فصلنامهی معتبر ادبی از چاپ درآورد و با همین ترفندها و تلاشها بود که چراغ فرهنگ را در آن سالهای تاریک، با دستهای کاملاً خالی روشن نگه داشته بودند.
در فصل:


