متولد سال عنکبوت/سیامک شجاعی
October 21, 2008
غروب یکی از روزهای وسط هفته بود که آن صدای مهیب بلند شد . کتاب های درسی را روی میز رها کرده بودم و داشتم دودستی دایره ی فلزی را توی دستهایم می چرخاندم . نازی حلقه های رنگی را تماشا می کرد که حول دایره چرخ می زدند و به خنده اش می انداختند . درآن لحظه پشت به شیشه ایستاده بودم و قبل از هر چیزی حواسم پی چهره ی گیج نازی بود . لبهای خیسش زیر رعد سرخی که تا توی اتاق و روی صورت تپلش افتاده بود بی حرکت باز مانده بود . نوری بود رنگ آفتاب غمگین دم غروب , شاید کمی سرخ تر و کمی کدر تر . نوری که آن صدای مهیب را همراه خودش آورد تا شیشه ها را بلرزاند و قاب دریچه ی کولر را جلوی پایم بیندازد و گرد و غبار بلند کند . بعد که دایره ی چرخان از دستم ول شد و کمی آن طرف تر جلو صورت نازی خورد به دیوار , حلقه های لب پر قرمز و زرد کنار پاهای نازی روی زمین قل می خوردند . خوب یادم هست دلم آنقدری لرزیده بود که ادای بزرگتر ها را در نیارم ؛ پس خواهرم را بغل گرفتم و هم پا یش گریه کردم .
بعد از آنکه فهمیدیم آن صدا از انفجار موشک های زمین به زمین صدام بود چند هفته ای را در خانه ی مان درمرکز شهر و روی تخت کوچک وچوبی توی زیرزمین گذراندیم . روزهای اول سیامک جلوی دیوار پشتی زیرزمین می ایستاد و با سرسنبه روی آن نقطه می انداخت . گاهی با ضرب چکش و گاهی هم با ضرب دست که دقیق تر بود . این جور وقتها سراغش نمی رفتیم جون قیافه ی عبوسی به خودش می گرفت و سگرمه هایش را توی هم می داد . روزهای اول آن نقطه های ریز که روی دیوار جا می انداخت معنایی برایمان نداشت . تا اینکه یک شب تمام نخوابید و سرصبح نازی را کشاند بیخ دیوار تا تن کوفته اش را روی تخت ولو کند . چشم هایم را که هم گذاشتم خس و خس سینه اش بلند شد . آن روز سرظهر حتی جیغی که مامان بالای سرش کشید ازخواب بیدارش نکرد . سرم را که از زیر لحاف بیرون کشیدم مامان را دیدم که رویش را کرده بود به کنده کاری روی دیوار و صورت نازی را به سینه اش می فشرد . بعد بچه را لب پله ها نشاند و خودش از آنها بالا رفت .
روی دیوار چهره ی زنی لخت بود که درهم بود و بمب بزرگی را که رویش نشسته بود با لذت لای رانهای بازش فرو می داد . مامان که از پله ها بالا رفت ناخنم را روی فرو رفتگی های سینه ی زن کشیدم و گچ دیوار را پاییدم که زیر ناخن هایم خرد می شد و سینه ی خوش تراش زن را از شکل می انداخت . خواستم برگردم کنارش و بپرسم که تا حالا زن لختی را دیده یا نه اما حواسم رفت به نگاه سرد و بی روحش که سمت من نگاه می کرد . به اجبار سمت پله ها راه افتادم تا زیر چشمی نگاهی به او بیندازم . اما هنوز به همانجای قبلی خیره مانده بود , با خودم گفتم شاید به طرح دیگری برای آن قسمت از دیوار فکر می کرده . یا شاید هم به جایی برای انداختن طرح جدیدش فکر می کرد . روی تخت که برگشتم صدای تق و تق دمپایی های پاشنه بلند و چوبی مامان از راه پله ی زیرزمین بلند شد . پیش ما که رسید دراز کشیدم و پاییدم ش که داشت طرح را با مقوایی که توی دستش گرفته بود می پوشاند .
نیمه های شب بود که از زوزه ی موشکی که یک راست از بالای سرمان گذشت بیدار شدم . سیامک می گفت این صدا از موشک هایی استﹺ که درست عمل نمی کنند . پایین هوا دم بود و نفهمیدم چقدرگذشت که چشمم به تاریکی عادت کرد و او را دیدم که با چشم های باز اطراف را می پایید . طوری نشسته بود و زنجیرش را می چرخاند که پیدا بود ساعتها بیدار مانده و اطراف را می پاییده . از زنجیرش , فشنگ طلایی رنگی آویزان بود که عادتش بود سنبه را به انتهایش نزدیک کند و ما را بترساند . به ما می گفت فشنگ پر است و روزی با آن سنبه کسی را خواهد کشت :
- تو شب را بیدار موندی ؟…در جواب تنها پکی به سیگار زد , توی تاریکی برق دیوانه ی چشم هایش مرا می ترساند
- هان ؟ هر شب تا این وقت بیدار می مونی ؟
دهنش را یکوری کرد و با لبهایش تقه ای زد که یعنی آره , شاید هم نه !
نمی ترسی مامان بالا می خوابه ؟ اگر رو سرمون موشک بیافته …
پکی به سیگار زد :
شایدم افتاده , هنوز خبر نشدیم
کجا ؟
فیلتر سیگار را پشت لب پایینش گذاشت و آن را توی دهنش بلعید . بعد آن را بیرون بین لبهایش برگرداند و گفت :
- سربازای ژاپنی زمان حمله ی هوایی آمریکایی ها این کار را می کردند .
- ژاپن کی با آمریکا جنگ کرده بود؟
- قبل از اینکه من به دنیا بیام , حتی قبل از اینکه مامان به دنیا بیاد .
- کی جنگ رو برد ؟ آمریکا ؟
- جنگ ! تو چه می دونی جنگ چیه . بعد پوزخند مضحکی زد و با خودش گفت : عنکبوت هایی هستند که 150 سال عمر دارند….
- 150 !؟
جوابی نداد و بی حوصله دستش را کشید لای موهای نازی و به پک زدن به سیگار ادامه داد . من خودم را به خواب زدم اما نزدیکی های صبح بود که به این خواب رفتم :
… شیشه ها خرد می شوند و جیغ مامان از بالا بلند می شود . سیامک سرش را دو دستی گرفته و دور اتاق می دود . از لب پله ها می پرد روی کارتن های کتاب و از آنجا می پرد روی تخت . انگار حالیش نیست نازی روی تخت خوابیده یا شاید هم زهره ترک شده یا زیر لنگ و لگدهای اش جان می دهد . آن بالا نعره ی مامان هنوز بلند است و روی خرده های ریز و درشت شیشه که در دیوار فرورفته قطره های درشت خون پاشیده . زیاد نمی گذرد که متوجه سوت بمی می شوم که توی سرم می پیچد و اعصابم را خط خطی می کند . دستهایم را که روی گوشم می گذارم خون گرمی را حس می کنم که از بین انگشت هایم بیرون می جهد . حالا از پله ها که بالا می روم ضربان قلبم را خیلی خوب می شنوم . هر چه بالاتر می روم آهنگ ضربه ها قوی تر می شود . آنقدر که شبیه به صدای کوبیدن روی طبل می شود یا شاید هم ضربه های کلنگ یک افغانی که از بیرون ویرانه ها راه باز می کند . جیغ های مامان توی سرو صدا تقریبا گم شده و افغانی با ضربه های پشت سر هم و پر گرد و خاکش زمین و زمان را به لرزه در آورده …
… حالا هنوز بمبی منفجر نشده و جیغ مامان و صدای خرد شدن شیشه ها را نشنیده ایم اما سیامک سرش را دودستی گرفته و دور اتاق می دود . نازی هم که ازکارهای سیامک وحشت کرده رویش را رو به دیوار چرخانده و گوشه ی ملافه را با دندان های شیری اش گاز می زند . از پله ها که بالا می روم به دیوار کوتاهی بر می خورم که جای در را گرفته . با خودم می گویم شاید از ابتدا راهی به بیرون نبوده و از ابدالاباد بالای پله ها دری نبوده . حالا جیغ و هم خنده ی سیامک بلند می شود که می خواند ” جنین نارسی بودی , سیب کال ترش بد بوی حرامی که پدر گفت ساقطش کنید …”
ظهر از صدای زنگ در بیدار شدم . می رفتم توی حیات که سیامک را دیدم توی راه پله ها نشسته بود و به سیگارش پک می زد . خودم را کشیدم کنار تا از بغلش رد شوم . بازویم را گرفت و گفت خودش به موقع در را باز می کنه :
- داشتی سر و صدا می کردی . چت شده بود؟
خواب بد دیدم
- از همونا که بهشون می گن رویای صادقه؟
این را که گفت ترسیدم . توی دلم گفتم سیامک , یک بار هم که شده نفوس بد نزن , فقط این یک بار را . بعد دستم را از مشتش آزاد کردم و پای چشم هایش را دیدم که توی نور کم جان راه پله گود افتاده بود . دستپاچه پوتین های سربازی را زیر تخت انداخت و دستش را دور زانوهایش حلقه کرد . صدای زنگ دوباره بلند شد و این بار آدم را یاد جیغ خفه ی می انداخت که از حلقوم محتضری بیرون آمده باشد . کسی شبیه به پیرزنی که هرگز نخواهد بمیرد . صدای دمپایی های چوبی مامان از بالا بلند شد که سمت حیاط می رفت و زیرلب از ما شکایت می کرد . سیامک سرش پایین بود و چانه اش را چسبانده بود به تخت سینه اش . هنوز صدا از چفت در بلند نشده بود که رگه ای از خون تا گوشه ی لبها و بعد چانه اش سرازیر شد و روی سینه اش چکه چکه پایین پایین ریخت .
مامان که صدایم زد رفتم دم در و همکلاسیم علی رهنما را دیدم . سرش را انداخته بود پایین و گل ته کفشش چسبیده بود را با لبه ی جوب پاک می کرد. موهای بوری داشت وتوی بچه های کلاس خوشگل به حساب می آمد . گفت” بابا دنبال جای امنی می گرده , بیرون شهر …”
سر کوچه را نگاه کردم و پدرش را دیدم که سرش را انداخته بود پایین و مثلا با برگ شمشادها بازی می کرد . من را که دید سمتم راه افتاد و جفت دست هایش را کرد ته جیب های کت سرمه ایش . کتی که به تنش گریه می کرد . علی که توی حیاط را سرک می کشید انگشت هایش را در هم قفل کرد و گفت ” … بیرون شهر هم نشد همان اطراف… هر جا به جز این وسط ها … بابام این را گفت.
بهش گفتم به مامان می گم و بهت خبر می دم . کاغذ خودکار خواست تا شماره اش را بنویسم اما گفتم خودم آن را دارم و در را بستم تا با پدرش که نزدیک در رسیده بود روبرو نشوم .
می دانستم که به غیراز خودش 6 تا بچه بودند که 5 تاشان هم دختر بودند . به خاطر همین هم به مامان چیزی نگفتم .علی آن روز حال خوشی نداشت و وقت حرف زدن دستهایش را پایین و بالا می کرد . شبیه وقت هایی شده بود که سر کلاس درس جواب می داد . بیشتر اوقات که از پس سوال ها بر نمی آمد منتظر می نشستیم تا بغضش می گرفت و سرش را می خواباند بین دستهایش روی نیمکت . یک بار که خانم از جواب های پرت و پلایش کلافه شده بود دستش را گرفت و روی زمین آنقدری کشاند که با هم ازدر کلاس بیرون افتادند . تمام مدت علی دستهایش را همان جور که روی میز گذاشته بود نگه داشت و حتی سرش را بلند نکرد . بعضی هامان ترسیده بودیم اما عقبی ها سرهاشان را زیر نیمکت کرده بودند و می خندیدند .
وقتی برگشتم پایین مامان پنبه ها را توی بینی سیامک چپانده بود و یک بند لعنتش می فرستاد . سیامک سرش را عقب داده بود و مامان می گفت ” این روزها همه از اینجا فرار می کنن به جبه . تو خودت رو توی این بدبختی انداختی که چی بشه ! پسر کلید سازه , همون که خدمتش تازه تموم شده می گفت دو ماه آخر با عراقیا گل کوچیک بازی می کردیم ” سیامک پنبه ها را از بینی اش بیرون کشید و داد زد ” اون گه خورد , ا́نم روش” مامان اخم کرد و پنبه ها را یک بار دیگرتوی بینی اش جا داد . کمی بعد چند قطره خون روی گونه هایش را رد انداختند و آرام آرام خشک شدند .
ם
سیامک طرح بعدیش را یک روز قبل از اینکه برویم اکباتان کشیده بود . ما آن را ندیدیم چون مامان سر صبح با مقوا پوشانده بودش . قبل از ظهر بود , چند روزی می شد که جایمان را عوض کرده بودیم . روی قالی نشسته بودم و کتاب ریاضی جلویم باز بود . داشتم با مداد قرمز دورخوشه های گندم ده تایی را دایره می کشیدم و آن ها را با دسته ای که یکان به حساب می آمد جمع می زدم . نتیجه به 3 بسته ی ده تایی و 6 تا یکی ختم شد . این حساب و کتاب ها را خیلی ها انجام داده اند و به نتیجه هم رسیده اند . منظورم 3 بسته ی ده تایی نیست . ماجرا باز هم به موشک های زمین به زمین صدام مربوط می شد و ردی که توی آسمان انداخته بودند . پشت شیشه که رفتم تا 6 شمردم وبعد اولین رنگین کمان زندگیم را دیدم که روی تهران می درخشید . پای رنگین کمان را در مرکزشهر نگاه کردم , دود غلیظی از آن محل بلند بود . همانطور که یادمان داده بودند رنگین کمان با بنفش شروع می شد و با قرمز تمام . با قرمز ! شبیه خیلی چیزها ی آن سالها ! . سیامک کنارم ایستاده بود و نازی را توی بغلش گرفته بود . نمی دانم که حواسش را به رد موشکها داده بود یا دود انفجار و یا رنگین کمان . شاید هم مردمی را تماشا می کرد که سمت باجه های مخابرات می رفتند و زنگ تلفن ها را در مرکز شهر به صدا در می آوردند . هر چه بود متوجه من نبود که نازی را از بین دست هایش بیرون کشیدم وتوی بغلم روی تخت برگرداندم . مامان به اش می گفت اگه قبل از اینکه بری سربازی معافی پزشکی بهت نمی دادند , حالا می دهند ! هر چه بود یا نبود دراز شدم کنار نازی و دهانش را بو کشیدم . نفس هایش بوی شیر و ویفر می داد و کمی هم استفراغ بچه .
خوب یا بد شاید بعد از مدت ها این اولین خبر خوش زندگیم بود : این بار ما در اکباتان بودیم و درامن و امان به سر می بردیم . یعنی یی از همان حساب وکتاب هایی که می گفتم .
□
به مدرسه که برگشتیم تابستان بود . مدیر سراغ علی رهنما را ازمن گرفت. به او گفتم خانه اش را بلد نیستم . عینکش را برداشت و عرقی را که دور گودی چشم هایش جمع می شد با پشت دست پاک کرد . زیرلب گفت از خواهرش قول گرفته که برای امتحان ها بیاردش . بعد سرش را تکان داد و رفت . انگار من را پاک فراموش کرده بود . آفتاب داغ نیمه ی مرداد بود و کف حیاط را که نگاه می کردی هرم گرما را می دیدی که پیچ وتاب خوران ازآسفالت بلند می شد وجایی بالاتر , توی هوا گم می شد .
یک روز نزدیک ظهر بود که ما را به ردیف توی حیاط ایستانده بودند . صف ها به هم ریخته بود و اغلب هم نصفه و نیمه . نگاهم وقتی به زنی افتاد که کنار پله ها ایستاده بود انگار علی بود که با چشم های درشت و رنگی اش بهم زل زده بود . مدتی توی حیاط منتظر ماند تا مدیر از پله ها پایین آمد و با هم گرم صحبت شدند . زن دمغ بود و حال خوشی نداشت . هر بار که چادر می خواست از روی موهایش سر بخورد آن را ازلبه می گرفت و بالا می کشید تا طره های موی روشنش را زیر آن پنهان کند . صف اول که راه افتاد زن پشت سر مدیر پله های ساختمان را بالا رفت . منتظر نوبتم نماندم , از صف جلو زدم و پله ها را به دو بالا رفتم . ته راهروی طبقه ی دوم اتاق مدیر بود . وقتی پله ها را بالا آمدم او را دیدم که سرش را خم کرده بود تا حرف هایی راکه زن زیر لب می گفت بهتر بشنود . زیاد به اتاق نمانده بود که دستی محکم به سینه ام خورد و دو سه قدمی به عقب کشاندم . به خودم که آمدم ناظم مان را دیدم که تسبیحش را توی هوا چرخاند و لبم را نشانه رفت . قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کند سرم را پایین انداختم و لبم را برگرداندم تا با آب دهان گرمش کنم . خوب یادم می آید که رهنما تنها بچه ای از کلاس ما بود که هیچ وقت به مدرسه برنگشت.
□
آن روز وقتی خانه آمدم مامان داشت کارگرها را راهنمایی می کرد تا اسباب ها را روی دوش هم بگذارند و داخل کامیون جا کنند . یادم نمی آید مادر کی این تصمیم را گرفته بود اما دور از چشم مامان پله ها را پایین رفتم تا توی زیرزمین سرک بکشم . هنوز چند پله مانده بود که سرجایم ایستادم و نفسم را توی سینه هایم دادم . ازآنجا بود که تاریکی شروع می شد و نم توی هوا بویی شبیه به آهک خیس خورده می داد . دلش را نداشتم جلوتر بروم اما روی پله ی آخر ایستادم و زیر زمین را برانداز کردم . اتاقک توی زیرزمین از آنی که بود بارها کوچکتر به چشم می آمد . خواستم برگردم اما منصرف شدم و برای بار آخر روی آن تخت نشستم . نفسم بند آمده بود و داشتم آن چیز نیم مرده ای را که مرا روی تخت به خودش می کشید کنارم احساس می کردم . شبیه به چیزی که وقتی دورش انداخته اند و حالا برگشته تا حسابش را با اولین نفری که پا به آنجا می گذاشت پاک کند . شاید تکه ای از بدن کسی بود که شبیه گوشت مانده ای توی خودش گندیده بود و خیال جدا شدن هم نداشت . بی اختیار رفتم و مقوا را از دیوار روبرو کندم . تصویر دوم , نیمرخ پسر بچه ای بود که دهانی نداشت و به جای آن شکافی توی گردنش باز و بسته می شد . مادر انگار عادت کرده بود روی هر طرحی که سیامک می کشید را بپوشاند . مقوا را که سر جایش چسباندم پله ها را بالا رفتم . هنوز هم احساس می کردم صدای نفس زدن هایی را میشنوم که برای من نبودند . شاید اگر بیشتر می ماندم و چشم هایم را به تاریکی عادت می دادم مرده ای را می دیدم که ماه ها انتظار می کشیده تا جایش را با منی که زنده مانده ام عوض کند . انگار پله ها , دیوارها و هر چیز دیگر جان گرفته بود تا مرا بپاید . پله ها را که یکی در میان بالا می رفتم چشمم افتاد به تاری که عنکبوتی کنج دیوار و چند وجب بالا تراز شانه های من پهن کرده بود . این یکی سیاه بود و درشت تراز آن ها یی که تا به آن روز دیده بودم . یک وجبی پایین تر از تور دست خط شلخته ی سیامک توی چشم می زد :
حالا نمایش شروع می شود … آقای عنکبوت هر روز دم صبح از خواب آشفته بیدار می شود و با دست و پای قلمی اش که از نخ نازکتر است از تخت بیرون می جهد . بعد در حالیکه ادامه ی تار را شکل دستمال توی یقه اش چپانده , بیتاب روی بشقاب مشت می کوباند و با تارهای پلاسیده ی هنجره اش می خواند : … و لا غیر! ولاغیر!
اردیبهشت 87
در فصل:


