دزد/شاهرخ تندرو صالح

Date October 19, 2007

از زير پل كه رد شدم لاشه  چك هنوز توي دستم بود . مي خواستم بذارمش توي كيف دستي ام  زيپش وا نمي شد .  مامور كلانتري ايستاده بود پشت يكي از پايه هاي پل و منتظر كسي يا چيزي  بود . حالش و رفتارش اين را نشان مي داد  .  هي  سرك مي كشيد و نيم نگاهي به در ورودي كلانتري مي انداخت .مي خواستم چك را بذارم توي كيف اما زيپ كيف وا نمي شد . تكه اي كاغذ رفته بود آن لا گير كرده بود . هر چي زور زدم زيپ وا نشد . از خيرش گذشتم . سرباز وظيفه اي كه ايستاده بود پرسيد :
- كمك مي خاين آقا  ؟!
-مرسي !
-فندك خدمتتون هس ؟
-سيگاري نيستم
زير پل كمي شلوغ بود . داشتند كارنامه هاي مرحله اول دانشگاه را تحويل  مي دادند به داوطلبان .  از جلو دانشگاه تا نبش حافظ ، از توي انقلاب ترافيك بود. دعوا مرافعه راه افتاده بوده گويا. راحت نمي شد رفت و آمد. ترافيك روي پل هم سنگين بود. اين ور هم صف بنزين خيابان را تعطيل كرده بود . موتورسوارها از لابلاي دار و درخت ها ويراژ مي دادند. سرباز كيف را گرفت و با دندان زيپش را باز كرد  و آن را داد دستم.
- … زيپ ها همه شون قلابي ن ، گير مي كنن … فندك دارين ؟
- سيگاري نيستم …
ناشر گفته بود :
-اين جور داستانا بدرد بازار نمي خوره ن
-چه جور داستانهايي به درد بازار مي خوره ن ؟
- عشقي … مِشقي …
-يه جاهايي ش عشقيه ….
- جوون پسند نيس
صف داوطلبان ورود به دانشگاه كشيده شده بود تا جلو دبيرستان البرز و از آن جا دور خورده بود توي كوچه. چند تايي پسر و دختر جوان ايستاده بودند سينه كش ديوار و سيگار مي كشيدند.  تا بيايم و عرض خيابان را رد كنم  يكوقت ديدم چيزي خورد زير دستم و كيفم رفت توي هوا و موتور سيكلتي مثل اجل معلق دور شد …
- نرو ! هيچي توش نيس به امام حسين !
دويدم دنبالش و هي قسم مي خوردم .
-  هيچي توش نيست … يه داستانه ! داستانه … داستان يه آدم  گمشده س …
صدايم مي رفت و به او نمي رسيد يا مي رسيد و توجه نمي كرد . ناشر سيگارش را در زير سيگاري اش تكاند و گفت :
- راس ِ  كار ِ  ما نيس اين جور داستانا !
گفتم :
- پولاش مال تو … كاغذامو بده !
ايستاد. فاصله اي با او نداشتم. قسم خوردم. ايستاد. حيرتزده شده بودم. دو متري باهاش فاصله داشتم. گفتم :
 -به امام حسين يه داستان توشه هيچي نيس ديگه 
 - داستان ِ  چيه ؟
  - داستان يه آدم كه گم شده ..
  - كجا ؟
  - توي جبهه ها … او ن سالا … حالا يه بچه ش منتظره ش هس …
  - مرده شور جنگ رو ببره ن
اولين بار بود كه آدمي در قد و قواره او و با شغل شريفي كه داشت در باره جنگ نظر مي داد. نظرات بسيار زيادي را شنيده بودم . راست ، چپ ، مياني ، فله اي … تمام نظرات را شنيده بودم . روزگار پوست مي اندازد  اگر پوست نيندازد مي تركد . آدم هم همينجوري است . بايد پوست انداخت . عوض شد . بايد عوض شد .  اين هم يك مدلش بود . كاملتر از همه بود . لااقلش براي من اينجوري بود . نظرش را رك و پوست كنده و بي رودربايستي گفته بود :
- مرده شور جنگ رو ببره ن!
 - هر جنگي ؟!
 - داداش ِ خود من  …
كيف دستي را باز كرده بود  . زيپ با او كنار آمده بود .  دسته هاي كاغذ را بيرون كشيد . داشت زير و روشان مي كرد . نگاهم به رديف درخت هاي خيابان انقلاب بود كه در زير آفتاب رخوت زده پاييز و دود سنگين نفس مي كشيدند . دو پسر و دختر  جوان  نشسته بودند لبه جوي آب و  داشتند  پيپ ِ كراك را حرارت مي دادند . چك برگشت خورده من براي برنامه  “خاكريز هاي ديروز” لاي بر گها بود  . نگاهي بهش انداخت :
- سي و هفت تومن … اين چيه ؟
- حق تاليف …
-  مزد ِ كاره ؟
- آره …
- زن و بچه داري ؟
- دارم و ندارم
- يعني چي ؟صاف باش !…
-  زنم كارمنده … صب مي ره … شب مياد…فقط جمعه ها سير مي بينيم همو …اونم توي دعوا و مرافعه …
-  همه زنا … همه دنبال فرارن
-فرار از چي ؟
-از زندون … هر كي يه زندون داره …
-چه زندوني ؟… ول كن بابا … !
- رفته بودي خُردش كني ؟
- آره … ولي خُرد نشد …
- چرا ؟
- يه امضا كم داره …
ازش خواستم كه تا ميدان پانزده خرداد با من باشد . وقتي تركبند موتورش نشستم احساس آرامش داشتم. رفتيم تا امضاي جا مانده چك را بگيريم. برايم تعريف كرد كه برادرش توي خاكريزهاي مثلثي عمليات رمضان گم شده  و  حالا هم  مفقود الاثر هست و زن داشته و دو تا بچه و  او ، حالا ، نان آور هر سه تا خانواده ست .
-  مي خواي معرفي ت كنم به يكي از دوستام براي كار توي شركتشون ؟
- نه!
-  مي خواي برات وامي ، چيزي بگيرم بزني به زخمي از زخماي زندگي ت ؟ …
وقتي رسيديم راديو همه رفته بوده ن براي  نماز و نهار. نيم ساعتي علافي كشيدم تا آمدند. با كمي خفت و خواري امضاي وامانده را گرفتم.  توي راه برگشت از خانواده ش و نامزدش برام گفت . گفت كه دلش مي خواد بره ارمنستان. گفت نامزدش اونجاييه . گفت توي يه مهموني خونوادگي با نامزدش  آشنا شده. گفت كه نامزدش مي گه عاشق ايرانم . گفت كه بهش گفته م اينجا ديگه چيزي واسه عاشقي وجود نداره.  گفت كه حتا گفته : اينجا آدم عجيب تنها و تنها و تنهاس . گفت كه تنهايي رو دوس داره. گفت كه توي اين يه موضوع با هم اشتراك نظر داره ن و براي همين مي خوان زندگي كنن با هم. گفت كه منتظر يه فرصت بسيار خوبه تا قال قضيه را بكند. گفت كه پاتوقم جلو بازاره. گفت اگر اين وظيفه مظيفه ها گير سه پيچ نده ن مي شود روزي ده دوازده تومن كاسب شد . گفت كه از اين ده دوازده تومن ، چار تومنش ، شيرين  مي ره توي خندقِ  بلاي بنزين . گفت ما دولتي مولتي نيستيم و كارت و مارت بنزين هم  نداريم ،  آزاد مي خريم ليتري پونصد چوق  . گفت كه البته به ماشينا ارزونتر مي دن ؛ سيصد يا چارصد . گفت كه اگه آزادش كرده بودن سنگين تر بودن . گفت ما پولمون از پارو بالا مي ره ولي خودمون توي گند و گُه و كثافت دست و پا مي زنيم . بعدش پرسيد : شما كه بهتون مياد سواد مواد داشته باشين بگين همه جاي عالم اينجوريه ، مردم اينجوري يله ن توي درياي فلاكت ؟ گفت كه مادرش آلزايمر داره . هيچي يادش نمياد . همه ش مي گه تو پسر من نيستي، مي گه من فقط يه پسر داشته م كه رفته امام زمون رو بياره اينجا تا براش بگم چقد  خفت و خواري كشيده م  توي اين زندگي . گفت ديگه حوصله موصله اي برام نمونده . پرسيد سيگار مي كشي، گفتم سيگاري نيستم . پرسيد  آبكي مابكي  چي ؟!
پياده رو جلو بانك شلوغ بود . زني جوان نشسته بود بالاي سر يك بقچه و زار مي زد. زن جوان بود. يك جفت پاي كودكانه از زير يك چفيه  مندرس بيرون افتاده بود و باريكه اي خون،  دويده بود توي تن آن . زن با خودش حرف مي زد. عصبي بود. چشم هاش دور دست ها را نگاه مي كرد. سرباز جلو بانك تفنگش را روي شانه اش جابجا كرد . درجه داري رد شد و سرباز برايش زد بالا و پا چسباند. سرباز گفت :
- خانم ! برا ما مسووليت داره . از اينجا بلن شو …
رفتم توي صف ايستادم. موتورش را پارك كرد و رفت ايستاد جلو زني كه نشسته بود و با خودش حرف مي زد  و پنج تا اسكناس هزاري امام نشان را دو دستي به زن تعارف داد… تا نوبت ِ  پاس كردن ِ  چك م  برسد گرم گفتگو با خودم بودم :
-  اگه كمك كنه نقش اول رو به خودش مي دم …
چك را پشت نويسي كردم و دادم دست مسوول باجه صندوق. رويم را كه برگرداندم تا لبخند پيروزي ام را ببيند نبودش. موتورش نبود. رفته بود …

اسفند 75 / تهران .

Share/Save/Bookmark