ادبیات بحران وبحران ادبی

Date April 22, 2008


راوی داستان کوتاهی از بوریس ویان، سربازی در میدانی از میدان­های جنگ جهانی دوم است که پایش ناگهان روی مین می­رود. ویان از قول این سرباز بخت­برگشته می­نویسد: صدای ضامن را که زیر پایم شنیدم، بلافاصله ایستادم. او در این لحظه به خوبی می­داند که اگر پایش را از روی مین بردارد، مین منفجر می­شود و نابودش می­کند. در این وضع تنها یک راه دارد: دفترچه یادداشت­های روزانه­اش و مدادی را از جیبش بیرون می­آورد. داستان سربازی را می­نویسد که پایش ناگهان روی مین رفته است. دفترچه و مداد را به کناری پرت می­کند و پابش را از روی مین برمی­دارد. با این جمله داستان تمام می­شود و زندگی نویسنده­ هم به پایان می­رسد.

داستانِ ویان داستانی­ست چندمعنایی. هم داستانِ پایداری در میدان­های جنگ است و هم کنایه­ای­ست از موقعیتِ انسان از نیمه­ی دوم قرن گذشته تا امروز. علاوه بر این داستان ویان حاوی یک پیشنهاد هم هست به نویسندگان: پس از آن که آخرین جمله را نوشتید و آخرین نقطه را روی صفحه­ی کاغذ گذاشتید، نوشته­تان را به میان مردم پرت کنید. آنگاه با آرزوی ماندگاری پای­تان را از روی مین بردارید. هیچ اتفاقی نمی­افتد. فقط داستانی به آخر می­رسد که داستانی دیگر آغاز شود. کافکا و بنیامین آلمانی، صادق هدایتِ ایرانی، فرناندو پسوای پرتغالی، ریچارد براتیگانِ آمریکایی و سیلویا پلاتِ انگلیسی چنین نویسندگانی بودند. آنها بعد از آن که صدای ضامن مین را شنیدند، آخرین جمله و آخرین کلمه را نوشتند و کتاب­شان را به میان نسل­ها پرتاب کردتد. اگر فرض کنیم نقطه­ی صفر داستان­نویسی ایران با صادق هدایت و بوف­کورش آغاز می­شود، در بدبینانه­ترین تحلیل می­توانیم ادعا کنیم که از آن زمان تاکنون نویسنده­ی ایرانی میراث­خوار این سنت و حامل این بحران درونی­ست. نکته اینجاست که وقتی بحران بپاید، به بافت زندگی روزانه راه می­یابد و به زودی به موقعیتی کاملاً عادی تبدیل می­شود. در زندگی روزانه­ی بحران­زده، معضلِ اصلی زنده ماندن است. برای آن سربازی که پا روی مین گذاشته، کیفیت زندگی مهم نیست. او در وهله­ی نخست می­بایست زنده بماند. دقیقاً در گره­گاه مرگ و زندگی­ست که ادبیات در متعالی­ترین شکلش پدید می­آید. به عبارت دیگر: بحران، ذاتیِ ادبیات داستانی­ست. کافی­ست نگاهی بیندازیم به شاهکارهای ادبیات جهان تا به این حقیقت پی ببریم که در ادبیات داستانی جهانی همواره فاجعه­ای در حال تکوین بوده است. در زمان صلح این فاجعه مانند داستان­های آپدایک به زندگی روزانه و زندگی خانوادگی روایتگر داستان راه می­یابد؛ ابعاد فاجعه فردی­ست و لذا ادبیات به نوعی فترت دچار می­شود، در حالی که در ادبیات پس از جنگ مانند داستان­های برشرت این فاجعه بیرون از حیطه­ی فرد و خانواده­اش روی می­دهد؛ یک درد ملی و برای همگان ارجاع­پذیر است. از این نظر ادبیات در کلی­ترین، عمیق­ترین و زیباترین مفهومش ادبیات پایداری­ست. در این میان واقعاً مهم نیست که نویسنده به کدام سویه از پایداری توجه کند و داستان را از منظر شکست یا پیروزی، مرگ یا زندگی روایت کند. آنچه که در این میان اهمیت دارد، این حقیقت است که در میان ما کسی پایش روی مین رفته است. مهم این است که این داستان روایت شود و از مجموعه­ی این روایت­ها تصویری از آن درد مشترک بشری فراهم آید.

در اغلب موارد بحران مولد نظام­ زیباشناسی خود ا­ست. اگزیستانسیالیسم و نظریه­ی تعالی پس از جنگ دوم جهانی به ادبیات داستانی راه یافتند و به شکوفایی ادبیات در طی سه دهه انجامیدند. مشکل اینجاست که وقتی بحران به بافت زندگی روزانه راه ­یابد، نظام­های زیباشناسی تدوین­شده دیگر جواب نمی­دهند. این نکته از این نظر اهمیت دارد که تسلط بر فن برای آفریدن داستانی ماندگار به هیچ­وجه کافی نیست. هرگاه داستانی به شیوه­ی سیال ذهن بنویسیم، اما ذهنی که کارکردش در داستان افشاء می­شود حقیر باشد، خواه­ناخواه داستان هم در بهترین شکلش بیانگر حقارت­های زندگی روزانه­ی ما خواهد بود. مهم­ترین معضل در کارِ نویسندگی چالش نویسنده است با زندگی. لورکا می­گوید: ادبیات به خودی خود بی­اهمیت است. ادبیات تنها در لحظه­ی آفرینش می­تواند جالب باشد. هاینریش بل گمان می­کند نویسنده اصولاً یک شخص بحران­زده است. نویسنده چیزی­ست بیش از اثری که از او به جای می­ماند. او بیش از هر چیز محکوم است در کنار اثرش به زندگی ادامه دهد. نویسنده در این مفهوم مثل بازمانده­ی یک حادثه است. اگر به پشت سر نگاه کند، قطعاً تمام شده است. اگر به آینده نظر داشته باشد، هنوز سودای داستانی نانوشته را در سر دارد. لذا این شخص ناگزیر همواره در یک بحران درونی به سر می­برد. در این میان پناه آوردن به فن و تسلط بر زیباشناسی داستان حداکثر نمایانگر تلاش نویسنده است برای به دست آوردن یک نظام ارزشی معتبر و تشخیص دادن درستی از نادرستی، هنر از ابتذال، حق از ناحق و نظم دادن به جهانی که در نظر او بی­نظم جلوه می­کند. با این حال باید در نظر داشت که این شخص بحران­زده که نویسنده نام دارد مانند دیگر شهروندان به خانه و خانواده و به یک زندگی متوسط نیاز دارد. نویسندگان همه جای دنیا به استثنای عده­ای انگشت­شمار یک زندگی دوم هم دارند: آنها کارمند هم هستند. این زندگی دوگانه همراه با آن بحران درونی باعث می­شود که نویسنده به قصد بازتولید تصوری که خوانندگان به حکمِ آثارش از او دارند، به کسی تبدیل بشود که نیست: به یک کاریکاتور. یک سر بزرگ روی یک تنه­ی کوچک و نحیف. در این معنا نویسندگی اگر در وهله­ی نخست به خودیابی می­انجامد، در گام­های بعدی به خودبیگانگی منتهی می­شود. هر چه اقبال خوانندگان از اثر بیشتر، خطر بازتولید ایماژ و بیگانگی نویسنده با خودش و خواسته­هایش بیشتر. این خودبیگانگی بی­تردید از نوعی سرسپردگی نشان دارد، از خاصیت­های روزمرگی­ست و معطوف است به زمانی که بحران به بافت زندگی روزانه راه بیابد. ماجراهای عاشقانه­ی اشک­انگیز، زندگی کارمندانی که پی حادثه می­گردند، مناسبات خانوادگی، تنش­های میان زن و مرد، بی­پناهی­های ساختگی، حرمان­های عشقی و مضامینی از این دست همه نمایانگر راه یافتن بحران به زندگی روزانه است. تولستوی به عقاید روسو پایبند بود. او ادبیاتی را که در خدمت مردم و تعالی نوع بشر نباشد، نفی می­کرد. می­گویند وقتی رمانی از تورگنیف خواند، نوشت: داستان­نویسی فی­نفسه کاری­ست بیهوده. به خصوص برای اشخاصی که غمگین اند و به درستی نمی­دانند که از زندگی چه می­خواهند. در اواخر زندگی، در سال 1905، در همان سال­هایی که انقلاب روسیه پا می­گرفت، پیش­گویی می­کرد: گمانم به تدریج نویسندگان دیگر در پی آفریدن آثار ماندگار نخواهند بود. در آن زمان شرم­آور است که درباره­ی یک شخصیت خیالی با نام ایوان ایوانویچ یا ماریا پترونا داستانی بنویسند. نویسندگان، - اگر تا آن زمان این حرفه هنوز وجود داشته باشد- چیزی را خلق نخواهند کرد. آنها تجربه­ی مهم و جالبی را روایت می­کنند که در زندگی از سر گذرانده­اند و فرصت یافته­اند آن را روایت کنند. ظاهراً پیشگویی تولستوی تحقق یافته است. به زودی در جهان به ازای هر یک زندگی یک کتاب و به ازای هر کتاب یک نویسنده و با هر نویسنده یک زندگیِ متوسطِ بحران­زده یافت خواهد شد. اگر پیشگویی تولستوی تحقق بیابد، چالش کنونی میان اصالت و ابتذال به پرسشی ساده فروخواهد کاست: ادبیات یا نوشتن؟ نویسنده یا به تعبیر بارت «نویسا»؟ آنگاه از ادبیات بحران که در آثار نویسندگان بزرگی مانند کافکا، فاکنر و برشرت سراغ داریم به بحرانی ادبی و فراگیر خواهیم رسید در آثاری به غایت متوسط.

Share/Save/Bookmark