داستان اشباح با يك مسواك، نوشتهء ريچارد براتيگان / فارسى: حسين نوش آذر
October 6, 2007
داستانى كه مى خوانيد از حساسيت زن هاى ژاپنى حكايت دارد. موضوع اين داستان يك مسواك است و مثل هميشه اين احتمال هم البته هست كه اين داستان اتفاق نيفتاده باشد و تنها يك داستان باشد كه كسى از خودش ساخته است، و اگر اين احتمال دوم درست درآمد، من واقعا متاسفم كه وقت تان را تلف كردم. اما اين هم هست كه ما هرگز نمى توانيم پى ببريم كه آيا داستانى واقعا اتفاق افتاده است يا نه.
روزى روزگارى يك مرد جوان آمريكايى بود كه در توكيو با يك خانم ژاپنى روى هم ريخته بود. آنها از گشت و گذار شروع كردند و به اتفاق كارشان به عشق و عاشقى كشيد. در اين ميان ظاهرا آن خانم ژاپنى در كار دلدادگى صادق تر بود از آن آقاى آمريكايى، و خلاصه از دلدادگى آنها يك ماهى گذشت و در اين مدت آن خانم شب هاى زيادى را در آپارتمان آن آقا به صبح رسانده بود و در همهء اين مدت، هر روز، همين كه صبح مى شد، از خانهء معشوق يا مستقيم سر كار مى رفت، يا به خانهء خودش برمى گشت.
غروب يكى از اين روزها آن خانم مسواكش را با خودش به خانهء آن آقا آورد. تا آن روز، دندانش را با مسواك يارش مسواك مى زد. او پرسيد كه آيا اجازه دارد مسواكش را در خانهء او بگذارد، چون شب ها را اغلب در خانهء او به صبح مى رساند. براى همين شايد بهتر باشد از مسواك خودش استفاده كند تا از مسواك او. مرد جوان آمريكايى موافقت كرد و آن خانم ژاپنى مسواكش را در جا مسواكى، كنار مسواك آن آقاى آمريكايى گذاشت. بعد آنها مثل هميشه با هم همبستر شدند و در آن همخوابگى پيكرشان از جوانى، و از شور و از تمنا درخشيدن گرفت. صبح روز بعد خانم ژاپنى كه سرخوش و شاد بود دندانش را با مسواك خودش مسواك زد و رفت سر كار.
وقتى آن خانم رفت سر كار، آن مرد آمريكايى دربارهء همه چيز فكر كرد. او آن زن را اينقدرها دوست نداشت كه زن پيش خودش فكر مى كرد. مرد به زن فكر كرد كه مسواكش را به خانهء او آورده بود. به حمام رفت و به مسواك نگاه كرد. منظرهء مسواك، آن طور كه كنار مسواك خودش قرار داشت او را رنج مى داد. مسواك زن را از جامسواكى برداشت و آن را به سطل زباله انداخت. بعد از خانه بيرون زد و وقتى كه تصادفا از كنار داروخانه اى مى گذشت، از آن داروخانه ارزان ترين مسواك ژاپن را خريد. مسواك معشوقش آبى بود. مسواكى كه خريد قرمز رنگ بود. وقتى به خانه برگشت، آن مسواك قرمز رنگ را گذاشت در جامسواكى، در همان سوراخى كه پيش از اين مسواك معشوقش در آن قرار داشت.
غروب كه شد، آن خانم ژاپنى به خانهء او آمد.
آنها با هم مشروب خوردند و با هم مدتى گپ زدند.
زن، سرخوش بود.
بعد مى بايست به حمام برود.
او ده دقيقه در حمام ماند.
مرد منتظر بود و در همان حال يك پيك ويسكى را در دهان خالى كرد و پيش از آن كه آن را قورت بدهد، در دهان مزه مزه اش كرد.
زن برگشت.
وقتى به حمام مى رفت، سرخوش بود و شاد بود. برگشتن اخم كرده بود و ساكت بود. گفت فراموش كرده است كه امروز با كسى يك قرار تجارى دارد. متاسف است، اما بايد حتما سر قرار برود. مرد گفت: اصلا مهم نيست و او اين چيزها را درك مى كند. زن تشكر كرد و رفت.
آن مرد جوان آمريكايى ديگر هرگز معشوق ژاپنى اش را نديد.
از توكيو مونتانا اكسپرس
داستان هاى كوتاه نوشتهء ريچارد براتيگان / 1987م نيويورك
در فصل:






